تبليغاتX
بسیج دانشجویی دانشکده ادبیات وحقوق

بسیج دانشجویی دانشکده ادبیات وحقوق
دانشگاه آزاداسلامی واحدنجف آباد

تقدیم به بغض‌های خشم آلود بچه شیعه‌ها

قبلا در یادداشتی، سخنی را از سید شهیدان اهل قلم در مورد خباثت تمدن غرب و اینکه مصنوعات تکنولوژیک آنرا بخاطر روح خبیثی که در آنها دمیده شده نمی‌توان جز با مسخّر نمودن ذات آنها در خدمت دین گرفت، نقل کرده بودم. سخن شهید آوینی را اینجا دوباره برای آنچه که در ادامه می‌خواهم بنویسم لازم دارم (ای به قربان این قلم!) و برای همین آنرا بعنوان مقدمه یادآوری می‌کنم. اصل موضوع مورد بحث سید در سخنش این است که عالم امروز جهت‌مند است و به طبع آن، همه چیز این عالم از هنر آن بگیر تا مصنوعات تکنولوژیک تمدن غرب آن، همه در همین جهت‌ بوجود آمده‌اند و نمی‌شود آنها را جز با تسخیر ذاتشان در جهت دیگری به خدمت گرفت‌. سید در توضیح سخن خود، برای تفهیم منظورش، از مثالِ دلالت ظاهر موسیقی جاز به باطن آن استفاده کرده و فرموده است که موسیقی جاز ظاهرش به باطنش دلالت دارد و هیچ جوری در خدمت دین در نمی‌آید و کسی حتی به فکرش هم خطور نمی‌کند که از موسیقی جاز استفاده دینی کند چون جهتش مشخص است و این جهت در ظاهر آن آشکار است و در ادامه می‌فرماید بقیه محصولات تمدن جدید هم همینطور هستند با این تفاوت که ظاهرشان به باطن آنها دلالت ندارد یعنی ما علی الظاهر این دلالت را در آنها نمی‌بینم.

حقیر، می‌خواهم اینجا یک استفاده ابزاری از معرفت سید شهیدان اهل قلم بکنم! سؤال اول: آیا موسیقی «رپ» هم مثل موسیقی جاز است و ظاهرش همینقدر آشکارا بر باطنش دلالت دارد؟ پاسخ: پَ نَ پَ دلالت ندارد!!! [استغفرالله!] سؤال دوم: آیا از موسیقی رپ می‌شود استفاده دینی کرد؟ پاسخ: نخیر معلوم است که نمی‌شود. سؤال سوم: استفاده ضد دینی چطور؟ پاسخ: نه نمی‌شود. سؤال چهارم: پس چه استفاده‌ای می‌شود کرد؟! آیا می‌شود آنرا در خدمت اهانت به ساحت مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و جد مکرمشان امام هادی یا علی بن موسی الرضا علیهما السلام درآورد؟ پاسخ: نخیر، باز هم نمی‌شود! سؤال پنجم: چرا؟ پاسخ: پایگاه شرافت ائمه معصومین علیهم السلام رفیع‌‌‌‌‌تر از آنست که دست ناطاهر موسیقی رپ به آن برسد. سؤال بعدی: پس بالاخره چه؟! پاسخ: موسیقی «رپ» یک کاربری بیشتر ندارد و فقط در خدمت یک چیز است که بخوبی در می‌آید و آن «شهوات» است. موسیقی جاز هم البته در این خصوصیت با موسیقی رپ اشتراکاتی دارد و انواع دیگر موسیقی پاپ هم همینطورند و قابلیت به خدمت شهوات درآمدن را دارند اما طرفه اینجاست که حتی خواننده فاسدی مثل «مایکل جکسون» هم هنری را که خوانندگان «رپ» در استخدام این موسیقی‌ در خدمت شهواتشان دارند، نداشت! و خواننده دائم ‌الخمر میگساری مثل «ابراهیم تاتلیسس» هم نتوانسته است در انبوه آهنگ‌های پاپی که ارائه کرده است خلاقیت «رپ» خوان‌ها در استخدام موسیقی رپ در خدمت شهوات را بروز دهد. البته گلی به گوشه جمال «ابراهیم تاتلیسس»!! که در یکی دو آهنگش به ساحت مقدس مولا علی علیه السلام عرض ادب کرده است (مثلا!).

 خب! شهوات مُهلک هستند. علمای اخلاق می‌گویند. اما سؤال این است که بعد از اینکه انسان به سبب پیروی از شهوات به هلاکت نائل شد، آنگاه به کدام درک اسفل السافلینی باید نائل بشود؟! پاسخ این است که شهوات وقتی انسان را هلاک کردند، آنگاه او را به جنون جنسی نائل می‌کنند و شخصی که کارش به اینجا کشیده است اصلا نمی‌تواند بداند «امام» چیست و حتی چطور باید به ساحت او «اهانت» کند؟ این است که اگر در مقام وهن امام معصوم (ع) بر بیاید، راه بجایی نمی‌برد و کاری می‌کند که حال خوانندگان رپ را هم بهم می‌زند تا جائیکه آن خواننده رپِ دیگر بلند می‌شود و جواب او را با آهنگ رپ می‌دهد! شیوه اهانت سلمان رشدی به ساحت پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) در توضیح مسأله راهگشاست. سلمان رشدی که به فتوای قاطع امام خمینی (ره) مرتد و محکوم به قتل است، دشمن درست و درمان اسلام است! از یک خواننده رپ مبتلا به جنون جنسی و غرق در لجن، دشمن برای اسلام در نمی‌آید. سلمان رشدی اما دشمن اسلام است و بلد است که پایه‌های اعتقاد مسلمین به نبی مکرم اسلام (ص) را با تشکیک در آیات قرآن کریم و مسأله غامض نزول وحی سست کند و این است که با بحث قرآنی پیش می‌آید و اصولا جنون جنسی بدرد اینکار او نمی‌خورد! هر چند او با نگارش یک رمان مالیخولیایی، بیماری خود را آشکار کرد اما کسی است که بخوبی می‌داند نبی کیست؟ جایگاه او کجاست؟ پایگاه اسلام به چه رفعت می‌یابد؟ ایمان مسلمین چه نسبتی با مقام حضرت رسالت پناه دارد؟ و قرآن کریم چرا از خطر تحریف در امان است؟ اما آن خواننده «رپ» یا آن گرافیست فاسدی که به جنون جنسی گرفتار است، اصولا راهی به شناخت امام علیه السلام ندارد و نمی‌تواند بداند که امام کیست؟ جایگاهش کجاست؟ عصمت امام از زلل به چه معناست؟ کیفیت سبب بودنش برای اتصال ارض و سماء به وجود با برکتش چگونه است؟ چرا به یمن او خداوند همه را نان می‌دهد؟ خداوند چگونه به سبب وجود او روی زمین، غیث (باران) را نازل می‌کند؟ و نماز بارانی که به امامت امام علیه السلام خوانده می‌شود چطور مشمول عنایت پروردگار قرار می‌گیرد؟ امام با چه حسابی از ارکان بلاد است؟ حجت و صراط و نور و برهان و رحمت خدا بودن امام به چه معناست؟ راشد و مهدی و معصوم و مکرم و مقرب و متقی و مطیع لله بودنش چگونه است؟ خداوند او را چگونه برای علم خود برمی‌گزیند و برای غیب خود می‌پسندد و برای سرّش اختیار می‌کند و به قدرتش مجتبی می‌کند و به هدایتش عزیز و به برهانش خاص؟ چگونه با روح خود او را تأیید می‌کند؟ و یطهرکم تطهیرا یعنی چه؟

همینطور نمی‌تواند بداند که کیفیت استقرار امام در امر الله چگونه است؟ تام بودنش در محبت الله چگونه است؟ دلیل بودنش بسوی مرضات الله چگونه است؟ مخلص بودنش در توحید الله به چه صورت است؟ چگونه مُظهر می‌شود برای امر الله؟ چرا ملازم او لاحق است و مقصر در حق او زاهق؟ حق، چگونه با او و در او و از او و بسوی اوست؟ چگونه معدن حق است؟ چگونه ایاب خلق بسوی او و حساب خلق با اوست؟ فصل الخطابی که عنده است چیست؟ برهانی که عنده است کدام است؟ صراط الاقوم بودنش یعنی چه؟ رحمت موصوله که امام است به چه معناست؟ مقام شهدای دار فنا و شفعای دار بقا که از آن ائمه معصومین علیهم السلام است چیست؟ آیت مخزون و امانت محفوظ و باب ابتلای ناس که امام است کیست؟ چرا هرکس بسوی او آمد نجات یافته و هرکس نیامد هلاک شده؟ چرا سعد من والاه و هلک من عاداه و خاب من جحده و ضل من فارقه و فاز من تمسک به و أمن من لجأ الیه و سلم من صدقه و هُدی من اعتصم به؟ چرا هر که ردَّ علیه، در اسفل درک از نار جهنم است؟ چرا خدا بر ما به وجود او منت دارد؟ چرا درود ما بر او سبب طیب و طهارت و تزکیه می‌شود؟ چرا امام در اعلی منازل المقربین است و در ارفع درجات مرسلین؟ چرا از ملک مقرب و نبی مرسل بگیر تا صدیق و شهید و عالم و جاهل و دنی و فاضل و مؤمن و صالح و فاجر و طالح و جبار عنید و شیطان مرید باید جلالت امر او و قدر و مقام و منزلت و کامل بودن و شرافت او را بشناسد؟ چرا هر شخص شریفی در برابر شرف امام سر به زیر است و هر متکبری در برابر اراده او گردن نهاده و هر گردنکشی در برابر او خاضع؟ چرا همه چیز در این عالم ذلیل امام است؟ چرا؟

آنکس که وجودش غرق در شهوت است نمی‌تواند بفهمد «امام» کیست، راهی ندارد برای فهمیدن و حتی نمی‌داند چطور باید به او اهانت کند. خواننده «رپ» لیاقت اهانت به امام معصوم (ع) را هم ندارد و هنر او، لیاقتش همان در خدمت پورنوگرافی درآمدن است. «شاهین نجفی» غلط کرده‌ که خواسته‌ به وجود مبارک ائمه معصومین علیهم السلام اهانت کند. او حتی غلط کرده که «نجفی» باشد. «نجفی» ناصبی‌های نجفند که موقع عبور از برابر گنبد و بارگاه مولا علی علیه السلام از اسب پیاده می‌شوند. شاهین نجفی، گنبد و بارگاه نمی‌داند که چیست و وجودش غرق در لجن پورن است. تف!

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 10:52 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

طبق طبق نور از آسمان ها به زمین می آید... هفت آسمان را با شقایق ها و رازقی ها آذین بسته اند. هلهله ای برپاست در میان ملائک که به یُمن قدوم مبارک «فاطمه» جام عشقش را نوشیده اند و مست عطر بهشتی اش شده اند. فاطمه می آید... مادرِ تمامی شقایق های عاشق، معنای جمال، مقصود و حبیبه خدا، همسر علی، مادر حسنین، ادامه نبی می آید... می آید تا زمین و زمینیان را با نور وجودی خود به عطر آسمانی ـ بهشتی دعوت کند و سجده های عاشقی را شرمنده خویش سازد و محراب را در مقابل قامت بلند بی همتایش به زانو درآورد. می آید تا «زن» معنا بگیرد... فاطمه می آید.

فاطمه جان

عطر شورانگیز غزل ها، طرحی از عطر توست فاطمه جان! جلوه آینه ها، از تصویر مبارک توست که در سینه دارند. بهار با همه دلبری اش، تمام زیبایی را از تو وام می گیرد. بانوی سپید شعر من، فاطمه جان! ملائک بال در بال، گستره آسمان را برای قدوم تو مهیا کرده اند. برگ های تمام درختان، به یُمن دیدار تو سبز گشته اند و سبزی و طراوت را به جهانیان تقدیم کرده اند. پیچکان عاشق با هر نگاه لبریز از آینه ات، عاشقانه می پیچند و بالا می روند. دریا، وسعت آبی روح پاک توست. نوای دل نشین تو، شکوفه های بهاری را به گل مبدّل می کند و رودخانه ها، نوای خوششان را از نغمه دل نواز صدای تو گرفتند. آدم به مباهات می نشیند که خدایش او را به مقام نام تو دیگر بار پذیرفت و در بهشت برین جای داد. موج ها نامت را بر صخره ها حک کرده اند و در خلوت خاموش کبوترها، طنین دل انگیز نام آسمانی توست که دیگر بار آن ها را به شور و شوق زندگی می رساند.

فاطمه، یعنی سلام خدا

فاطمه، آن بانوی بزرگی است که چلچله ها به تمنّای پاسخش، آمدن بهار را نوید می دهند. او که مهربانی را نثارمان می کند. همو که لاله ها در دشت مهربانی، از عشقش شور زندگی می گیرند. فاطمه، کوثر خدا و همتای علی است و واژه وفا با نام او معنی می یابد. فاطمه، آن پیغام وصلی است که کبوتران به باغ های روشن می برند. فاطمه، خورشید رسالت و قمر ولایت است. چشمه طهارتی است که جمال را معنا می کند و جلال را تفسیر. فاطمه، یعنی آفتاب از پسِ ابرهای سفید در آسمان آبی. فاطمه، یعنی عشق، یعنی مهر، یعنی زمزمه عشق در محراب مناجات. فاطمه، یعنی نگاه جست وجوگر در بقیع، یعنی نگاه آسمانی... فاطمه، یعنی سلام خدا.

بر ما ببخشای

فاطمه جان! ای اسوه خدایی، ای جلوه الاهی، ای عشق کبریایی! بر ما ببخشای کوتاهیِ کلام و زبانمان را در وصف جمال آسمانی ات. بر ما ببخشای فهمِ کوچکمان را از خانه گلی ات ؛ خانه ای گلی، اما مهبط وحی، جایگاه فرشتگان عرش الاهی. وصف تو می گوییم، اما نه آن چنان که شایسته ات باشد، که تو بلندای خورشیدی در کنار قامت برافراشته ماه. آبی زلال سادگی را، راز گل یاس را، فوران دلدادگی و عشق را، در لبخند مهربانت می یابیم، اما وصفش را عاجزیم. بر ما ببخشای ای بانو، در ناتوانی قلم هایمان در وصف «رضای الاهی، در رضای تو». بر ما ببخشای که چشمان جست وجوگرمان، توان دیدن بلندای وجودت را ندارد، آن چنان که شایسته هستی. بر ما ببخشای که نگاه دریا گونه ات را، نوازش دستان سپید مهربانی ات را و عطر کلام آسمانی ات را تفسیر می کنیم، اما نه آن چنان که شایسته حبیبه خدا باشد.

طلوع اولین شعر اهورایی

فاطمه جان، ای طلوع اولین شعر اهورایی مان! تویی که در کوچه باغ باورمان جاویدانی. نگاه مشرقی و هستی بخشت، پیاله جانمان را از شور زندگی، شور با تو بودن و شور عشق و شیدایی تو لبریز و مالامال کرده است. صدای قدم هایت را می شنویم، آن گاه که از کوچه های بارانی چشمانمان به آهستگی عبور می کنی، گویی که بر حریر قدم می سایی. در جست وجوی دست توان بخش آفتابی ات، قد کشیده ایم و یافته ایم تو را که قوهای سپیدبال آرام دریایی، صبحشان را با تو تلاوت می کنند؛ تو را که آفاق پرواز همه پرندگان مهاجری و تجلّی هستی و مظهر ایمان تو را یافتیم که قد خمیده ات عرقِ شرم بر پیشانی نجیب تمامی تاک های قد خم کرده تاکستان ها نشانده بود. تو را یافتیم که علی علیه السلام در نگاه تو ذوب می شد، که خدا را به تو سوگند می داد و نبی صلی الله علیه و آله را که در سایه وجودی تو آرامش می یافت و به شوق دیدار تو، نگاه زهرآگین دشمنان را نادیده می گرفت.

مادر تمام خوبی ها

مادر تمام خوبی ها... فاطمه جان! تو نشان لطف خدایی برایمان، تویی که پنجره ها همه بیقرار توأند و کوچه ها در انتظار قدوم مبارکت. تویی که چشمانت همه حدیث و اعجاز است. تویی که وقتی دیگر بهانه ای برای بودن نیست، می آیی و هستی و بودن، و حتی بالاتر، زیستن و عشق را رنگی دیگر می بخشی. تو که عالم همه از نازِ قدوم تو آفریده شد. تو که کوته نظران دیوسیرت، عشقِ خداوند را در چشمان رمزآلود پیامبر ندیدند، آن هنگام که تو را می نگریست و باران عاشقی در آسمان چشمانش هویدا می شد. تو که مناجات با قامت آسمانی ات تفسیر می شد، آن هنگام که در محراب عشق، ترنّم دلدادگی سر می دادی. تو که جبرئیل حامل سلام خداوند برایت بود. تو که با عشقِ ولایت زیستن و با دردِ ولایت رفتن را به همگان آموختی. تو که پیوند نبوت و امامت و ولایت بودی. تو که دنیا از برای جلوه تمام وجودت کوچک بود. تو بهار جاودانی برای سال های زندگی مان.



[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 5:10 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]
اینهایی که از مدرسه تا دانشگاه به ما یاد داده‌اند «علم» است یا «معلومات»؟ و آیا ما با اینها تبدیل به «عالم» شده‌ایم یا «انبار معلومات»؟! اینها از آن دست سؤالاتی هستند که دانش آموز یا دانشجوی ما در طول دوره تحصیل هیچگاه مجال توجه به آنها را پیدا نمی‌کند چه برسد به دنبال جواب بودن. کم‌ پیدا می‌شود در میان دانش آموزان و دانشجویان ما کسی همچون شهید احمدرضا احدی (نفر اول کنکور پزشکی سال ۶۴) که وجودش به هدایت باطنی انسانی همچون امام خمینی (ره) نورانی است که قلم بر می‌دارد و در بیانیه بلندی خطاب به تک تک دانشمندانی که در کتابهای مدرسه از آنها «علم» آموخته رندانه می‌نویسد که «ما نظریه محکم تو را خواندیم و نیاموختیم». این «نیاموختیم» شهید احدی آن «نیاموختیم» نیست! او شاگرد اول بوده و همه را آموخته بود. اما چیزی در تکرار این «نیاموختیم» هست که مرا سخت شیفته او می‌کند که اگر بخواهم توضیح بدهم باید خیلی بنویسم! آنچه که سرّ کلام شهید در خطاب او به دانشمندان علوم غربی است این است که «راه ما با راه شما یکی نیست!»

آه! که راه شهدا را گم کردیم! آن «علم» را که مورد اشاره قرآن و روایات اهلبیت (ع) است حمل بر علومی می‌کنیم که اصولا صورت دیگری از علم را غیر از آنها متصور نیستیم و آنگاه گمان می‌کنیم منظور قرآن کریم و معصومین (ع) از تأکید بر ارزش علم و علم آموزی و حتی منظور حضرت امام (ره) از «تعلیم و تعلم» همین است که در سیستم آموزشی غربی «از کودکستان تا دانشگاه» جاری است. این اشتباهی است که مؤمنینی همچون شهید احدی آنرا با نور قرآن درمی‌یابند (هدی للمتقین) و ما نمی‌یابیم. عُجبی که در علوم جدید هست وحشتناک است! انگار که هیچ صورت دیگری از علم در برابر این علوم متصور نیست. وقتی می‌گویی حضرت آیت‌الله شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) خرمایی به کسی که عقرب او را گزیده بود داد و او بهبود پیدا کرد، دنبال این است که بداند آن خرما طبق «معلومات» فارماکولوژی و توکسیکولوژی او حامل کدام آنتاگونیست بوده که با مولکولهای پروتئینی سم عقرب بر سر اشغال گیرنده‌های آن مولکلول‌ها رقابت کرده و تأثیر سم را خنثی کرده!! هیچ فکرش به این سمت نمی‌رود که آن هم برای خودش علمی بوده؛ «و علم آدم الاسماء کلها». این چه عُجبی است که علوم جدید با خود می‌آورند طوریکه «و علم آدم الاسماء کلها» برای مسلمان تالی قرآن فقط آیه‌ای می‌شود در قرآن که شاید سالی یکبار در ماه مبارک بهم برسند! آن تعلیمی که خدا به آدم کرده کدام است؟ این علم کجاست؟ راه به کجا می‌برد؟ شباهتش با راهی که معلومات علمی دنیای جدید بسوی آن می‌برند چیست؟ و «معلمان» این علم کجایند؟

علوم جدید و معلمان آنها در خدمت همان هدفی هستند که با نازل کردن انسان از شأنیت خلافت‌اللهی او راه بسوی آن می‌برند؛ تصرفی تخصصی در طبیعت در جهت تمتعی مسرفانه. سیستم آموزشی از کودکستان تا دانشگاه هم در همین راستا تعریف شده؛ پرورش دادن متخصصینی که در خدمت آن هدف کلی در بیایند. مگر انسان کار دیگری غیر از تمتع در این جهان ندارد؟ آیا تعلیم و تعلمی که عبادت است همین تعلیم و تعلمی است که راه انسان از «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملقیه» به سوی کره ماه کج می‌کند؟ آیا اگر بشر توانست پا بر کره ماه بگذارد، عبودیت حق محقق شده؟!

روز معلم گرامی است و گرامی باد. یاد و خاطره استاد مجاهد، شهید مطهری، هم گرامی باد. تعلیم و تعلم در شیعه به خون است! و راه را همین خون است که می‌نمایاند. «خط سرخ شهادت خط علی و آل علی است» و خُزان العلم، آل علی (ع) بودند و لا غیر. معلم هم حسین (ع) بود و ما غیر او معلمی نمی‌شناسیم و نمی‌خواهیم هم که بشناسیم. راه را و هم بیراهه را همین خون است که می‌نمایاند. و در همین راه است که هر چه بنویسی «بی استثناء آموزنده» می‌شود. راه ما با راه غرب یکی نیست. علم ما با علم آنها یکی نیست. علم ما در «کتاب» است که «لا یمسه الا المطهرون» و علم آنها در «تِکست بوک» است که هر سال خودشان یک «ادیشن» بر آن می‌زنند. علم ما تعلیم و تعلمش عبودیت حق است و علم آنها تعلیم و تعلمش عبودیت انسان. علم ما نوری است که «یقذفه الله فی قلب من یشاء» و جهان را تبیین می‌کند و علم آنها جز تبیین نسبت‌های وضع شده در جهان خلقت برای تمتع بیشتر از طبیعت، متکفل چیز دیگری نیست. معلم ما خداست و معلم آنها بریده از خدا. علم ما مدینه‌ای همچون رسول (ص) دارد و بابش علی (ع) است و علم آنها آکادمی دارد و بابش را به یک ایمیل می‌توانی باز کنی!

«کار یک معلم جهادگر در تربیت جامعه، ارزشش از تبدیل خاک به طلا بیشتر است.» این مضمون جمله‌ای است که دیروز دکتر فرهاد دانشجو، رئیس جدید دانشگاه. آزاد اسلامی گفته است این جمله از امام خامنه‌ای (زید عزه) است. مجال بسط این جمله نیست و راستش جرأت شرحش را هم ندارم چون ضعف خودم را باید لو بدهم و من اینجا قصد دارم فقط هوای نفسم را لو بدهم! تبدیل خاک به طلا کار انبیاء و اولیاء الهی است «آنانکه خاک را به طلا کیمیا کند...» و «جهاد» هنری است که اصغر و اکبرش هر دو پیر آدم را در می‌آورد. هیچکدامش را ندارم. تکلیفم را هم برای خودم سنگین‌تر از اینی که هست نکنم بهتر است. معلم جهادگر سید شهیدان اهل قلم بود و خاک را هم به طلا او تبدیل ‌کرد و رفت. همو که یک ترم بیشتر نتوانست در کرسی تدریس دانشگاه هنر دوام بیاورد و دوربینش را سر دست گرفت و رفت فکه...

[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 10:35 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

چطور می‌شود برای کسی که «نور» ندارد با زبان نور حرف زد و انتظار داشت که مفهوم بیفتد؟ این معضل (!) پاسخ خیلی ساده‌ای دارد. قرآن کریم می‌فرماید: «و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور». یعنی آنکس که خدا نوری برای او قرار نداده باشد او بهره‌ای از نور ندارد. یعنی نمی‌شود! نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود!

اطاعت فرمان ولی امر با نور است و فهم این اطاعت به نور است! و همین نور است که برای یکی اهلیت ولایت می‌آورد و برای یکی نمی‌آورد. اینکه وقتی امام (ره) فرمان می‌دهد برای زدن ناو آمریکا در خلیج فارس، یار امام اما و اگر پیش می‌آورد ولی یکی مثل شهید نادر مهدوی بر قایق تندرو می‌نشیند و به ناوگان الکترونیکی شیطان می‌زند چون حرف امام (ره) نباید زمین بماند، این زیاد احتیاج به توضیح ندارد. کار نور است. اینکه سید شهیدان اهل قلم بعد از دیدار با امام خامنه‌ای در آبان‌ ۶۸ نوشت: «ما اهل ولایت هستیم و همه چیزمان در گرو همین اهلیت است»، این چیزی نیست که «تئوری» داشته باشد. اگر هم داشته باشد، آنرا جز نادر مهدوی هیچکس دیگری نمی‌تواند توضیح بدهد. اهلیت ولایت داشتن، با نور است و «نور» شوخی نیست! نزد تحلیلگران خبری، توی بساط وبلاگ‌نویس‌ها، لابلای توصیه‌های مجری - کارشناس‌های برنامه‌های مذهبی تلویزیون، یافت می‌نشود! ای بسا با ریش و تسبیح و انگشتر و خرقه هم بدست نیاید!!

***

منتظر وقت اذان بودیم. سه نفر. با «حاج آقا» چهار نفر. «حاج آقا» تکیه داده بود به دیوار و پایش را جمع کرده بود توی سینه‌اش و آرنجش را گذاشته بود روی زانو و گوشی موبایلش را توی دستش سبک و سنگین می‌کرد. زهوار گوشی‌اش در رفته بود و صحبت این بود که قرار است با یک نو  تعویض بشود. می‌گفت باز هم سونی اریکسون می‌خرد، نوکیا مال صهیونیست‌هاست. یکی از بچه‌ها که دو ساعت بیشتر نبود که در آن جمع با او آشنا شده بودم، بسیار باصفا و در کمال ادب و با حالتی که زیاد حالا بد نباشد تذکر دادنش، به «حاج آقا» گفت: «آقا فرموده‌اند که جنس ایرانی بخرید». «حاج آقا» با خیلی تأمل گفت: گوشی‌ ایرانی بخواهیم بخریم، فقط GLX است دیگر! بله، کالای ایرانی بخرید اما وقتی کالای ایرانی کیفیت ندارد، مردم (!) کالای خارجی را ترجیح خواهند داد به کالای ایرانی.

- درست است حاج آقا! ولی توی قرآن هم داریم که از آن چیزی که دوست دارید...

می‌خواست «لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون» را بخواند که «حاج آقا» حرفش را قطع کرد! دریغ ‌خوردم برای سخن بلندی که داشت بر زبانش جاری می‌شد و جاری نشد. می‌خواست مثل یک عاشق حرف بزند. می‌خواست برای توضیح اینکه باید از هوای نفست بگذری به قرآن کریم متوسل بشود و توضیح بدهد که از نفست هم باید انفاقی بکنی و همه‌اش به مال نیست. نشد اما.

- عزیز من! (با عتاب) وقتی خریدار می‌بینید که مثلا پیراهن تُرک کیفیت بهتری در مقایسه با پیراهن ایرانی دارد و برای خریدن جنس ایرانی، عِدل قیمت جنس ترک را باید بپردازد، پول را به جنس با کیفیت می‌دهد.

«حاج آقا» این را که گفت، دوست ما سرش را انداخت پایین و دیگر چیزی نگفت. انگشت‌های دو دستش را سفت ‌فشار داد توی هم و دست‌ها را در هم قفل کرد و گذاشت روی پاهایش که دو زانو نشسته بود رویشان و لبخند محجوبش دوباره آمد توی صورتش. باز یاد جمله عمیق سید شهیدان اهل قلم افتادم؛ «حزب الله عاشق است و در میان دنیا داران با همان مشکلی روبروست که هزار و چهارصد سال است اولیای خدا با آن روبرو هستند.» گوشی ِ با کیفیت، «دنیا» شد و «دنیاداری» در لباس دین گم شد و «عشق» به ولایت در وجود آن عاشق درک نشد. آه! که «پیام بسیجی اطاعت است، اطاعتی که از عشق به ولایت بر می‌خیزد.» داد از آن دمی که دهر، مدعیان را کنار تنور گر گرفته بخواند و فرمان ولی امر به میان بیاید تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!!

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 2:0 قبل از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

1. روزگار آزگار

شهر که شلوغ بشود ، هر کسی برای خودش ادعایی می کند... آن روزهایی هم که مدینه شلوغ بود ، بعضیها داشتند با خودشان فکر می کردند که چه ادعایی بکنند تا نان شان بیشتر روغنی بشود...

مثلاً یکی شان بود که می گفت : «ما یار غار پیامبر هستیم ... فامیل ایشان هم هستیم ... هم ولایتی و هم شهری رسول خدا هم هستیم ... سردار سپاهش هم هستیم ... حکم هم داشته ایم از ایشان ... حتی این اواخر هم می خواستیم به جای رسول خدا ،امام جماعت نماز صبح بشویم ، که خب! قسمت نشد... گفتیم که گفته باشیم»

ولی در این میان و میان این همه مدعی ، پیامبر غریب بود ... مدعی ها زیاد حرف می زدند ، ولی حرف گوش نمی کردند ... پیامبر غریب مانده بود ... آنقدر غریب بود که از این غریبی اش برای علی و زهرا ارث باقی بماند ... علی و زهرا که جای خود ... غریبی پیامبر این قدر زیاد بود که برای حسین هم ارث باقی بماند...

***

2. نمک به حرام ها

نان و نمک حرمت دارد ... راهزنان و دزدان سرگردنه هم ، هر چقدر نامرد باشند ، ولی حرمت نان و نمک را نگه می دارند...سفره پیامبر که برای همه گسترده بود ،جنّ و آدم و فرشته هم نداشت ... هر کسی گرهی به کارش می افتاد ، می آمد پیش پیامبر؛ مشکلش حل می شد... در خانه ی پیامبر باز بود، دست پیامبر هم باز بود همیشه ی خدا ... خب پیامبر رحمت همین است دیگر... ولی عده ای از دزد بدتر هم بودند که نان و نمک پیامبر را خوردند ، ولی قصد جانش را کردند ... سر سفره ی پیامبر بزرگ شدند ولی بنده ی شیطان شدند ... پیامبر احترام شان می کرد ، ولی آنها به پیامبر بی حرمتی می کردند...  

گفتم که در خانه ی پیامبر به روی همه باز بود، این ها هم عادت کرده بودند دیگر ... برای همین وقتی پیامبر اسلام از این دنیا رفت پیش خدا ... نامردها دیدند در خانه ی دختر پیامبر بسته شده... بلاخره خانه ی علی و فاطمه ، خانه ی پیامبر هست دیگر ... خواستند در خانه را باز کنند ، رفتند هیزم آوردند و درب خانه را آتش زدند ... راستی! به یاد دست همیشه گشاده ی رسول خدا ، دست جانشین پیامبر خدا را هم بستند که نمک به حرامی را تمام کرده باشند...

***

3.آبرو ریزی

به جز غربتی که گفتم فاطمه به ارث برده بود ، چیزهای دیگری هم به او ارث رسیده بود از پدرش : مثل خوش اخلاقی ، مثل نور ، مثل علم و دانش ، مثل مبارزه با ظلم و ستم و البتّه مثل باغستانهای فدک.جماعت منافقِ نمک به حرام ، دیدند که خب ! حریف نور و اخلاق و دانش دختر پیامبر خدا که نمی شوند ، پس رفتند سراغ فدک هدیه پیامبر بود به فاطمه ی عزیز تر از جانش.

خلیفه ی قلّابی و رفقایش در آمدند: رسول الله به ما فرموده بودند که "ما ، پیامبران ، از خودمان درهم و دینار و مال دنیا ارث نمی گذاریم" ... نا سلامتی ما هم جانشین همان پیامبر هستیم دیگر ،  فدک حق حکومت ما است!

خانم روسری را محکم گره زد ، چادر به سر انداخت و رفت مسجد. با همان علم و دانشی که از پدر ارث برده بود ، چنان آبرویی از خلیفه ی قلّابی برد که طرف مجبور شد فدک را به صاحبش پس بدهد.ولی وقت برگشتن از مسجد ، نامردها تلافی اش را در آوردند ... خدا به سر هیچ کسی نیاورد که مادرش ، پیش چشمانش زمین بخورد.

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 11:39 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

این روزها یک مقدار که باران می‌زند، زمین یک عالمه سبز می‌شود. شاید اگر شما این روزها داخل شهری مثل تهران و همه‌اش وسط ساختمان‌ و خیابان‌ و بزرگراه‌ و پل و چهارراه و... باشید متوجه این حرف من نشوید! . از پنجره که بیرون را نگاه می‌کنم گاهی این ویوو (!) سبز شدن زمین، حواسم را موقع درس خواندن پرت می‌کند. دیروز داشتم از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم؛ دلم می‌خواست «عبدالباسط» یکبار دیگر می‌آمد و با آن چشمان اشکبارش می‌ایستاد جلوی آن میکروفون ایستاده و یکبار دیگر سوره «حجر» را با همه وجودش در دستگاه صبا تلاوت می‌کرد؛ «و من آیاته انک تری الارض خاشعة فاذا انزلنا علیه الماء اهتزت و ربت...» و مرا اندکی به فکر می‌برد که چرا زمین دل ما با اینهمه نزولاتی که از آسمانش می‌بارد جنبشی نمی‌کند و نمی‌روید؟ حسودیم می‌شود به «خشوع» زمین؛ خاک سیاه هم نشدیم خدایا! حول حالنا الی احسن الحال! یکماه گذشت و تحولی نشده هنوز. دریغ که از خاک سیاه عقب مانده‌ایم.

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

قویاً معتقدم آن عده از علاقمندان سید شهیدان اهل قلم که علاقه به خواندن یک دوره آثار او دارند اما هیچ اقدام جدی برای شروع این مطالعه انجام نمی‌دهند اهل درد نیستند! چند وقت پیش در یکی از مجلات زرد جمله‌ای خواندم که برای بیان منظورم جمله مناسبی است. نویسنده،‌ خطاب به خانم‌ها نوشته بود اگر رژ شما زودتر از خمیر دندانتان تمام می‌شود بدانید که شما فقر فرهنگی دارید! جمله‌ی نازلی است اما برای ادای منظورم گویاست. در میان دوستان مدعی کتابدوستی و مطالعه، می‌شناسم کسانی را که وبگردهای قهاری هستند ولی حجم عمده مطالعه‌شان را در وب، مطالبی که بیشتر با عقل سطحی سازگار است تشکیل می‌دهد و هر چند صفحات وب را با حجم بالا و صرف وقت فراوان مطالعه می‌کنند، «اهل» کتاب خواندن نیستند. نمی‌خواهم بگویم وبگردی کار بی‌حاصلی است ولی اینهمه هست که تعقل و تفکر فلسفی غالب وبگردها موقع وبگردی بیکار است! آمار نشان می‌دهد که میانگین حداکثر زمان صرف شده در یک وبلاگ پر بازدید، هشتاد ثانیه است و آمار خودم نشان می‌دهد که در هشتاد ثانیه، هیچ باری بر تعقل و تفکر انسان تحمیل نمی‌شود و بقول گفتنی از مخ آدم کار کشیده نمی‌شود! ایضا موقع تماشای فوتبال و سریال‌های تلویزیون و خواندن رمان‌های کیلویی یا نشستن پای بازی‌های کامپیوتری و...

می‌خواهم بگویم اگر تماشای فوتبال و سریال و نشستن ما پای بازی‌های کامپیوتری و ایضا وبگردی ما و رمان کیلویی خواندن ما، بیشتر از مطالعه کتب شهید آوینی است، ما زیر خط فقر فرهنگی قرار داریم!! تعبیر «فقر فرهنگی» را البته به قرینه «فقر فرهنگی» در جمله‌ای که از آن نشریه زرد نقل کردم، استفاده کردم و الا درستش این است که بگویم اگر تماشای فوتبال و سریال و نشستن ما پای بازی‌های کامپیوتری و... بیشتر از مطالعه کتب شهید آوینی است، ما درد نداریم! گریز از تفکر و تعقل فلسفی، به شهادت شهید آوینی از بلیات زمان ماست و «بشر امروز از تعقل فلسفی و تفکر می‌گریزد و روی به بازی‌ها و سرگرمی‌هایی می‌آورد که ذاتاً مبرای از تفکر باشند: فوتبال، جک پات، آتاری، سینما و تلویزیون و علی‌الخصوص کارتون!»

کتاب‌هایی هستند که بی‌دردها را بسوی خود نمی‌خوانند. قرآن در صدر این کتاب‌هاست! کتاب‌های سید هم از این قماشند و بهترین مثال از بی‌دردها خودمم! چند سال، پنج شش عنوان از کتاب‌های سید شهیدان اهل قلم را بدون اینکه حتی یک مقاله از آنها را کامل خوانده باشم در کتابخانه‌ام داشتم. سال 87 بود اولین بار، که کتاب «آغازی بر یک پایان» را بدست گرفتم و چند مقاله از آن را با دقت و عطش خواندم. البته گاه بود که آنها را برداشته و تورقی کرده بودم اما هیچگاه آنها را مثل آنروز بدست نگرفته بودم و هیچگاه هم مثل امروز شیفته یقین شهید آوینی به حق و ارادتش به دین نشده بودم. روزگاری بود آن روزها که قلم‌های بودار شبهه‌دار در روزنامه‌های بودار شبهه‌دار (!) هر چه هوای نفسشان بر نوشتنش حکم می‌کرد علیه همه چیز می‌نوشتند و سیل تزهای جدید روشنفکری در حوزه دین، از قلم معمم و غیر معمم، رکورد فروش می‌شکست و هر کس از جلوی میکروفونی رد می‌شد برای اثبات روشنفکری خود فحشی نثار دین و شبهه‌ای به ساحت اهلبیت (ع) و تقلید متدینین در احکام از مراجع و مطلق بودن ولایت فقیه و مدیریت فقهی و... می‌کرد. پدرم  میگویدخوب یادم هست که آنروزها برای خواندن مقالات برخی از این نام‌ها در روزنامه‌ها، قبل از رسیدن روزنامه به باجه روزنامه فروشی، جلوی باجه صف درست می‌شد. اگر نبود که قلم سید مرتضی آوینی دودمان برخی از اینها را در مقالات خود بر باد داده بود و افرادی را با نام نواخته بود، معلوم نبود همچون منی هم به گرداب اباطیل اینها نلغزد. آنروزها در کمتر بحثی جرأت ورود داشتم هر چند طرف بحث بر باطل بوده و من بر حق بوده باشم و در کمتر جمعی بود که جرأت استدلال و خاموش کردن مرجفی را داشته باشم.

شبیه یکی از همان روزها بود که وقتی توانستم با استدلالهای شهید آوینی در مقاله «تحلیل آسان»، «پروستروویکای اسلامی وجود ندارد» و «بنیان سفسطه بر باد است» کسی را در دانشگاه خاموش کنم، فهمیدم که حبل المتین فکری گمشده را یافته‌ام. البته آن روز یک چیز دیگر هم فهمیدم و آن اینکه شهید آوینی بسیار باسواد بوده است و اینها که با خط فکری انقلابی در افتاده‌‌اند و هنوز هم در در افتادن هستند، بر خلاف آنچه هیاهویشان می‌نمایاند، بی‌سوادند! در دوره‌ای که نزدیک ده سال بود و من چند کتاب را تنها به اعتبار شهرت شهید آوینی روی قفسه کتابخانه چیده و فصلی از هیچکدام را بطور کامل نخوانده بودم، گاه بوده که برای دلداری دادن به خودم، فکر کرده‌ام که هنوز وقت خواندن این کتاب‌ها نرسیده یا قلم شهید آوینی، زیادی سنگین است و از این کلاه‌های گشاد! اما امروز بهانه اصلی را یافته‌ام؛ بی‌دردی...

درد روزگار ما در ساحت فکر، درد دوری از دین است و زیر بار هر آنچه که با نام روشنفکری فحشی نثار دین کرده رفتن، یا مسحور جاذبیت هر آنچه شدن که جایگزین جاذبیت دو رکعت نماز شده! از پیام‌های سکولاریستی در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و حتی زیرنویس برنامه‌های تلویزیونی، وقتی که از تعبیر «کارشناس مذهبی» بجای «عالم دینی» برای معرفی حجتِ اسلام و مسلمین استفاده می‌کنند بگیر، از جایگزین شدن تعبیر «رفتار جنسی پرخطر» بجای «گناه زنا» در پیام‌های روز جهانی ایدز در رسانه‌های جمهوری اسلامی بگیر تا جایگزین شدن کلمات قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» و «برادر» و... با «قدرت‌های جهانی» و «اقشار آسیب پذیر» و «شهروند» در پیام‌های سیاسی سیاسیون، تا جاذبیت محصولات تکنولوژیک از یک لپ‌تاپ و گوشی موبایل تا یک تلویزیون پلاسما و بخارشوی برقی در خانه که ذات همه را وقتی می‌کاوی، با دین است که در افتاده‌اند و کسی نیست که از این خباثت پنهانی که با همین‌ها در فکر دینی ما راه پیدا می‌کند، پرده بردارد. شهید آوینی در پرده برداشتن از این خباثت غوغا کرده و ما در بی‌دردی!

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

غصه ات ای ملک سوخته پر سنگین است

گریه ام روز و شب و شام و سحر سنگین است

کس زمن بعدِ تو بر صبر توقع نکند
بشکند چون که کمر، درد کمر سنگین است

بانویم، هست یقینم که ترا چشم زدند
وضع و حال تو بگوید که نظر سنگین است

با علی حرف بزن تا که نگویند به هم
با علی مثل همه فاطمه سرسنگین است

رمقی نیست که حرکت بدهی جسمت را
نتوانی بزنی بال که پر سنگین است

تک و تنها وسط راه رهایم نکنی
راهزن پر شده و بار سفر سنگین است

همه با دیدن روی تو چنین می گفتند
دست آنکس که تو را زد چه قدر سنگین است
.

التماس دعا


[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 1:13 قبل از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

گفته‌اند «یک سوزن به دیگران یک جوالدوز به خودت». ما که به همه سوزن می‌زنیم اینجا، امروز یک جوالدوز اساسی خورده‌ایم، ولی نه از دست خودمان که از دست سردار خیبر! خاطره‌ای را گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس نقل کرده بود که من آنرا تبرکا به یاد حاج همت عزیز اینجا می‌آورم، اگر هم تکراری بود حرجی نیست؛ وبلاگمان را به اسم مبارک حاج همت مزین کرده‌ایم:

ظهر بود، همه فرماندهان، بسیجی و سپاهی و ارتشی، بعد از یک جلسه عملیاتی داخل پادگان سرپل ذهاب، نماز و نهار. حاج همت، مهدی باکری، صیاد شیرازی و سرداران سپاه عشق همه حضور داشتند. امیر عقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 عملیاتی گرگان» سر سفره نهار، کنار حاج همت نشست. بسم الله؛ لقمه اول را که گذاشت توی دهانش، به حاج همت گفت: حاجی پارتی بازی می‌کنی‌ ها...

حاج همت با تعجب نگاهی کرد، به امیر عقیلی گفت: چطور...!؟ امیر گفت: حاجی، به این ایست بازرسی ژاندارمری و ارتش که می‌رسی، یک بوق می‌زنی، دست تکان می‌دهی و رد می‌شوی. اما به ایست بازرسی بسیج که می‌رسی، از دور چراغ میدی، بوق می‌زنی، بیست متر مانده، ترمز می‌زنی، با لبخند از ماشین پیاده می‌شوی، بهشان خسته نباشید می‌گویی، بعد سوار ماشین می‌شوی و آرام آرام از کنارشان با لبخند، دست تکان می‌دهی و می‌روی.

حاج همت خندید و گفت: نه، اینطوری هام نیست. تبمسی به جمع فرماندهان ارتشی و بسیجی و سپاهی کرد و در ادامه گفت: من وصیت می‌کنم؛ کوچکتر از آن هستم که نصیحت کنم. بعد رو به جمع کرد، لبخندی شیرین‌تر، قدری بلندتر گفت: آقا، به ایست بازرسی بسیج که رسیدی، محکم ترمز بزن. همه دست از خوردن غذا کشیدند، بعضی‌ها لقمه توی دهان، با تعجب گفتند: چرا حاجی؟

شهید همت گفت: ببینید این سربازهای ارتش و ژاندرمری، چهار ماه تعلیمات اولیه می‌بینند، بعد یک دوره تخصصی آموزش دژبانی، که در ایست بازرسی، اول ایست بدهند، بعد تیرهوائی، بعد اگر توجه نکرد، لاستیک ماشین را هدف بگیرند، آموزش دیده‌اند که هدف را دقیقا «زنده» از ماشین پیاده کنند، بازجوئی کنند، هویت‌اش را بدست بیاورند که چکاره هست؛ از کجا آمده، مأموریت‌اش چی هست. ولی یادتان باشد، بسیجی اول می‌بنده به رگبار، بعد تازه یادش میاد که باید ایست می‌داد!

یک مرتبه، خمپاره خنده بود که وسط سفره منفجر شد، حالا نخند کی بخند...

پی‌نوشت: خیلی چسبید! به اندازه‌ای که نخندیده بودم، خندیدم امروز. جوالدوزی بود که از آنطرف خورد به ما! و البته از صفایی که از این خاطره می‌وزد کمی هم بغض کردم. خدا قبول کند! شادی روح بلند حاج همت و شهدای گلگون کفن بسیج خاصه شهدای عملیات خیبر صلوات
[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 11:29 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]

«بعنوان رئیس جمهور آمریکا می‌گویم؛ بلوف نمی‌زنم!» مصاحبه جفری گلدبرگ با اوباما - مجله آتلانتیک

آقای اوباما! شما چرا نمی‌فهمید؟! به ولای علی قسم ! امام (ره) هم وقتی می‌گفت: «ما آمریکا را زیر پا می‌گذاریم» بلوف نمی‌زد! آقای جفری گلدبرگ! چرا شما نمی‌فهمید؟ به ابوالفضل ! وقتی امام خمینی (ره) می‌گفت: «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» واقعا منظورش این بود که آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند! بنده دقیقا یادم هست که وقتی جنابعالی در دهم دسامبر ۲۰۱۰ در واشنگتن و در حضور سران امنیتی - اطلاعاتی اسرائیل (ژنرال یاکوف آمیدرور، ژنرال اوزی رابین، اوری لوبرانی، ریچارد هلمن) اعلام کردید که بر اساس تحقیقاتی که طی چندین ماه اقامت در اسرائیل انجام داده‌اید، اسرائیل به ضرس قاطع در نیمه دوم ۲۰۱۱ حمله نظامی به ایران را عملی خواهد کرد، «ژنرال آمیدرور» که درست سمت راست شما نشسته بود بعد از اینکه از خبرنگاران خواست که دوربین‌هایشان را خاموش کنند، با این جمله که «احدی در اسرائیل حاضر نیست با ایران بجنگد» حاصل تحقیقات شما را به زباله‌دان خودتان در نشریه آتلانتیک ریخت! آقای نتانیاهو! ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص. به ابوالفضل اگر گرفتید که چی گفتم!! اسرائیل را از صفحه روزگار، مردانی محو خواهند کرد که خدا دوستشان دارد و عارف کامل، مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (عقمت الدهور عن عدیله و العصور عن بدیله) در کتاب «اسرار الصلواة»‌شان نوشته‌اند که دوست داشتن خدا به معنی برداشتن حجاب است. خدا وکیلی اینرا ما خودمان هم نفهمیده‌ایم چه برسد به شما!!

آقای نتانیاهو! میکروفونی را که در اجلاس گروه ۲۰ در «کن» فرانسه باز مانده بود و سارکوزی پشت آن گفت که: «از دروغ‌های نتانیاهو خسته شده‌ام» و اوباما در جوابش گفت: «تو خسته شده‌ای، مرا بگو که مجبورم هر روز ببینمش» یادتان هست؟! منظور اوباما را شما هم اگر نگرفته باشید، ما گرفته‌ایم! عنایت بفرمائید؛ بجان شما نه به جان همین «ایهود باراک»، اواباما راضی است که شما همین الان از صفحه روزگار محو شوید بروید پی کارتان تا دولت مفلوک آمریکا برود پی بدبختی‌‌اش! واللاااا...

در آستانه دیدار اوباما و نتانیاهو در واشنگتن، اوباما در مصاحبه با مجله آتلانتیک گفته است در مورد ایران بلوف نمی‌زند و دیگر باید به ایران حمله کند اما از اسرائیل خواسته است که از هرگونه اقدام یکجانبه و خودسرانه برای حمله نظامی به ایران خودداری کند. نتانیاهو هم پایش به واشنگتن نرسیده به اوباما پیغام داده که اسرائیل حق آزادی عمل برای خود را در اقدام برای از بین بردن تهدید محو اسرائیل از صفحه روزگار محفوظ می‌داند. مردک (بابت دو بار استفاده از کلمه آقا برای نتانیاهو استغفار می‌کنیم!) ...مردک خیال کرده جمهوری اسلامی مِلک حسین دوره‌گرد اردنی است که می‌خواهد همینجوری سرش را بیندازد پایین بیاید تو! تو را بخدا اگر کسی حوصله دارد برای این مرد عصبانی توضیح بدهد که اینجا همانجاست که اسم اولین عملیاتی که بچه‌های خمینی در آن خواباندند توی گوش استکبار، «الی بیت المقدس» بود.

اسرائیل از اینکه وقت برای متوقف کردن ایران دارد می‌گذرد نگران است و آمریکا دستپاچه از اینکه نکند اسرائیل بی‌گدار به آب بزند. و اوباما این وسط دارد طنز می‌گوید: «من فکر می‌کنم، هم دولت ایران و هم دولت اسرائیل می‌فهمند که وقتی ایالات متحده می‌گوید این غیر قابل قبول است که ایران سلاح هسته‌ای داشته باشد، دارد جدی حرف می‌زند!» و آسوشیتدپرس تحلیل می‌کند که در حالیکه کاندیداهای جمهوری خواه، خودشان را برای حمله به اوباما در برابر اولین نگاه چپ به اسرائیل آماده کرده‌اند، اوباما جرأت سختگیری برای اسرائیل را ندارد!

آقای اوباما! به پیر به پیغمبر ما از شما نمی‌ترسیم؛ بلوف بزنید یا نزنید. 12اسفندکلی از سبزهای ما هم آمدند و رأی دادند! پایتان را بگذارید اینجا، یک مملکت لبیک می‌گوید به خامنه‌ای (زید عزه)، آنوقت باید بروید یک جایی توی تاریخ خودتان را گم کنید.

[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ سائل الزهرا(س) ] [ ]
درباره وبلاگ

اهل عالم بشنوید این زمزمه
نام من عبد حسین فاطمه
من هوس را از درونم رانده ام
چون کتاب عاشقی را خوانده ام
روز اول تا که چشمم باز شد
درس عشق و عاشقی آغاز شد
نغمه ی لالای من می شد حسین
بوده ام از کودکی من زیر دین
مادرم ذهن مرا می زد ورق
شیر می دادم به عشق شیر حق
دفتر مشقم ز برگ یاس بود
آب بابایم همان عباس بود
گفتم از چه عشق را شأن و رتبت است ؟
آریا اکنون زمان خدمت است
ثبت نام کوی جانبازی شدم
بعد از آن راهی سربازی شدم
نام من سرباز کوی عترت است
دوره آموزشی ام هیئت است
پادگانم چادری شد وصله دار
سر درش عکس علی با ذوالفقار
ارتش حیدر محل خدمتم
بهر جانبازی پی هر فرصتم
در مصاف کفر هستم بی شکست
چون سلاحم دین و ایمان من است
نقش سردوشی من یا فاطمه است
قمقمه ام پر ز آب علقمه است
بین کفر و حق پرستی حد و مرز
بی پوتینم پا برهنه بهتر است
رنگ پیراهن نه رنگ خاکی است
زینب آن را دوخته پس مشکی است
اسم رمز حمله ام یاس علی
افسر مافوقم عباس علی
یا رقیه بهترین اسم شب است
آن دعای صبحگه یا زینب است
مدت سربازی ام تا محشر است
آریا تمدید گردد بهتر است
گرچه من سرباز هیچ و ساده ام
سرخوشم مهدی بود فرمانده ام
گرچه شد فرمانده ام غائب ولی
دلخوشم بر نائبش« سید علی »
امکانات وب
>
طراح قالب
ثامن تـــم